مادر و پسر
در پاسخ به یک سوال همیشگی " این بچه شبیه کیه ؟؟ " ...
سفربه شمال
سفرتابستانه امسال ما به شمال با دوستان نازنینم سمیه ، مهرانه و آذر ،همسران محترم و کوچولوهای دوست داشتنی ،پارمیدا ،آرمان وآروین عزیز خاطره ای تکرار نشدی برای ما رقم زد. به جرات میتونم بگم" بهترین مسافرت ". گذراندن اوقات با بهترینهایی که متاسفانه دست تقدیر هر کدوم ازما را در یک گوشه از وطن قرار داده و کمتر میتونیم با هم باشیم.جای دوستای خوب دیگه هم بسیار بسیارخالی بود! ازجان طمع بریدن آسان بود ولیکن ازدوستان جانی مشکل توان بریدن و اما ...کیامهر واقعا روزهای خوشی را تجربه کرد ، دریا ، جنگل ، ساحل ، صدف ، حلزون ، قایق ،باران، تله کابین و بازی بازی بازی .....
به سرعت درخت
کیامهر در تعریف قصه ها و ماجراهای ساختگیش از واژه " به سرعت درخت " استفاده میکنه . مثلا میگه" یه ماشینی به سرعت درخت داشت از کوچه میرفت " . این اصطلاح برای ما خیلی جالب بود .چون ما از اصطلاح به سرعت برق و باد استفاده میکردیم و کیامهر هم میدونست به چه معنیه . خلاصه اینکه کلی کنجکاو شدیم که به سرعت درخت از کجا اومده ؟ تا اینکه بابا شهرام دریافت به گفته بابایی چند روزی بوده که کیامهر توی ماشین در حال حرکت خیره میشده به بیرون و وقتی بابا ازش سوال میکنه به چی نگاه میکنی میگه به درختا ! و بالاخره راز سرعت درخت کشف شد : عبور سریع درختا از جلوی چشم گل پسر باعث شده فکر کنه درختا هم خیلی سریع حرکت میکنن و میشه سرعت درخت را ملاک قر...
نویسنده :
مامان کیامهر
11:32
در 2 سال و 3 ماهگی
مدتیه که ما اتفاقات و جریانهای مختلفی را از زبون کیامهر با شیرینی هر چه تمام می شنویم و البته به در خواست ایشون تعریف هم میکنیم مثلا : مامان آتش نشانی را تعریف کن ... ماشین زباله را تعریف کن ( بیش از 100 مرتبه تا کنون) ماشین پلیس ... دکتر .... ببعی ها ..... مورچه ها و..... و بعد از به خول خودش تعریف ما میگه حالا تو به من بگو تعریف کن و بعد با زبون شیرینش کمی هم پیاز داغ ماجرا را زیاد می کنه و وسط حرفشم واسه تایید گرفتن از شنوندگان می گه بگو خوب ! تعریف زباله از زبون کیامهر :( روزی چند بار) اول 2 تا کارگر از اینطرف واونطرف ماشین می پرن پایین ...میدون میدون میدون اینجوری( با نمایش) زباله ها را برمیدارنو پرت میکنن تو ماشین بع...
در 2 سال و 2 ماهگی
بابا: بچه جان کمتر بالا و پایین بپر از رو تخت میافتی ها ... بچه : نه من زرنگم مامان ایران : پسرم اینقدر ندو خسته شدی پسرخمیده میدوه ومیگه : خسته نشدم زانوم درد گرفت بیا روغن شتر مرغ بزن به پام مامان ساعت 11.5 شب : کیامهر وقت خوابه بایدبخوابیم کیامهر : نه( کشدار ) مامان : چرا؟ هنوز که بابا نیومده ، راستی بابا کجاست ؟ مامان : کار داره الان نمی تونه بیاد کیامهر : بریم بهش زنگ بزنیم ( بابا در بیمارستان مراقب بابا دون دون نازنینه ) ومن باید یه جوری پسرا دست به سر کنم .ولی بابا تصمیم میگیره بیاد ویه سری به پسربزنه... مامان: تا چنددقیقه...
بدون عنوان
این روزها در کشاکش یک تصمیم بزرگ برای تغییر در روزمرگیهامون هستیم ، تغییری که قطعا آینده پسرمون را تحت تاثیرقرار میده ولی اراده و جرات زیادی میخواد . هزاران باید و نباید در فکرمون هست که انتخاب راه صحیح را برامون سخت میکنه . همیشه فکر می کردم فقط خودمون هستیم یعنی من وبابا ، که میتونیم مسیر زندگیمون را مشخص کنیم ولی در عمل سخت تر از این حرفهاست . شاید بخاطر تجربه ها و البته بالا تر رفتن سنمون باشه که کمتر میتونیم دریا دل باشیم ! از طرفی خداوند مسئولیت بسیارسنگینی به دوشمون گذاشته موهبتی بهمون عطا کرده که باید با تمام توان و تلاش به بهترین نحو در مسیری که لایقش هست قرار بگیره ...امیدوارم بتونیم تصمی...





